و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز...
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی
عزیزم تولدت مبارک...
نه فقط روزنامه ها
نه فقط صداهای زرداب و ترس
و نه فقط مسابقه دو با پست
که صورتحسابها را می اورد
خبرها و نامه های غمگین را
نه فقط نگرانی
نه فقط اندوه
نه فقط همدردی
نه فقط امیدواری
به ضرورت تعمید یافته
و ایمان سلاخی شده
به جهانی بهتر
تازه بر آن سوی "فقط"هاست
که زندگی اغاز می شود
در انجا عشق
از دل فصلهای واقعی میگذرد
انجا رنگها رنگارنگ می شوند
و همهمه ها تا اندازه ای فهم پذیر می شوند
و تو می توانی نفس بکشی
و همه چیز را
حس کنی و دریابی
اما خسته ام من
از روزنامه ها و از صداها
با همین فقط هایی
که در آن همین یک زندگی که دارم
دارد سپری می شود
بی تو!
از دیشب تا حالا یه جورایی حالم بد شده.نمیخوام که انرژی منفی بدم اما دوست دارم بنویسم تا شاید اروم بشم!میخوام از یه حس تلخ بگم که تا یک سال و نیم پیش دائم باهاش درگیر بودم یه مدت بود که تنهام گذاشته بود اما دیشب سراغم اومد.نمیدونم چه جوری باید این حس رو شرح بدم فقط میتونم بگم که خیلی خیلی تلخه انگار که بین زمین و اسمون رها شدم دلم پر از غمه اما هیچ کاری نمیتونم برای خودم انجام بدم! دیگه از اون دختر خوش خنده و شاد خبری نیست انگار اون دختر خیلی وقته که مرده وجاش رو داده به یه دختر افسرده و ناراحت که با کوچکترین مسئله ای چند روز بهم میریزه...خودمم نمیدونم چی شده فقط ناراحتم نمیدونم از کی یا از چی فقط دلم شده یه کوه غم شاید خاطرات تلخ گذشته منو اینجوری کرده.دو سه ماهی میشد که با حضور یه نفر تو زندگیم حالم خیلی خوب بود با اومدنش تمام غصه هامو فراموش کرده بودم...اما دیشب با یه جرقه کوچیک دوباره لحظه های تلخ گذشته جلوی چشمام رژه میرفتن...با اینکه تمام تلاشم رو کردم که رهاشون کنم با خنده هام با بی خیال بودنم خودم رو زدم به جاده خاکی اما اونا دارن به من میفهمونن که نمیخوان بی خیال من بشن...
شاید سهم من از زندگی همین باشه...
در انجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار الوده و بی تاب کوبید
در زرین قصر اسمان را
خدا در خواب رویا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره الود
دریغا تا سحر گه بسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلائی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو انجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت الود
چو صبح تازه از ره باز امد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا بسوی اسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را میشناسی
من او را دوست دارم
دوست دارم...
بی گاهان به غربت
به زمانی که در نرسیده بود
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،
و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد.
گهواره ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم باز آمدن بود
از چشم اندازهای امید فرسای ماسه وخار
بی آنکه با نخستین قدم های نا آزموده ی نوپایی ی خویش
به راهی دور رفته باشم.
نخستین سفرم باز آمدن بود.
دور دست امیدی نمی آموخت.
لرزان بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم.
چراکه سرابی در میانه بود.
دور دست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست
این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح
از شرم نا توانی در اشک پنهان می شد.
آنچنان خستهام
با چشمهای بسته
فنجان را كج میكنم
و آب مینوشم
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خستهتر از آنام
كه راه بیفتم
تا برایِ خود چای آماده سازم
آنچنان بیدارم
كه میبوسمت
و نوازشت میكنم
و سخنانت را میشنوم
و پسِ هر جرعه
با تو سخن میگویم
و بیدارتر از آنَم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم كه تو نیستی
در كنارم.
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های! نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقکی مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بود
و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مظطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم!
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ای آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو انقدر قد کشیده که
دیوار را برای برگ های جوانش معنی می کند
از آئینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما اوردند؟
این انفجار های پیاپی و ابر های مسموم
آیا طنین آئینه های مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جوانی من بود؟
هرگز نگو که دوست داری اگر بدان اهمیت نمی دهی
درباره احساسات سخن مگو اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر اگر قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
به کسی نگو تنها اوست وقتی که در فکرت به دیگری فکر می کنی
هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
هرگز سلامی نده وقتی که می دانی خداحافظی در پیش است.


