بی گناه ولی همیشه محکوم
پرده را می کشی
می روی سراغ درس و کتاب و این سوی پنجره می مانم من
که تنهائی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم باران می آید می دانم تو خواهی خوابید و
شیشه را بخار خواهد گرفت و "دوستت دارم" را هم! و صبح که بیدار می شوی
از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد...!
نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند نیمکتهای تک زیر باران بهتر از تو مرا میشناسند شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا میشناسند جای آن گندمین روی ماهت بس که بوسیده ام قرص نان را مشتری های منظومه نان بهتر از تو مرا میشناسند کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا میشناسند رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا میشناسند میروم با عصای خیالی در پی رد پای خیالی سمت آن ناکجایی که در آن بهتر از تو مرا میشناسند...! پ.ن:حرف زیادی ندارم برای گفتن فقط امیدوارم هر کی تو این روزا به هر دلیلی دلش خوش نیس خدا کمکش کنه و حداقل اون تنهاش نذاره! اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مال من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! پ.ن:نوشته بالا متن ارزوهای ویکتور هوگو بود که به نظرم خیلی زیباست و میتونه ارزوی همه ما باشه! از دوستای خوبم ممنونم که به یادم بودن! ناگزیرم عشقم را فراموش کنم به خاطر آینده ام اما در آن حال دیگر هرگز آینده ام را نخواهم دید! بایستی عشقم را از یاد ببرم به خاطر منزلتم اما دیگر هرگز مرا منزلتی نخواهد بود! بایستی عشقم را فراموش کنم بنا به هزار و یک دلیل کارا اما دلیلی یگانه به ذهنم نمی رسد! بایستی عشقم را فراموش کنم از سر عشق به کسی که دوستش می دارم! آیا می توانم؟ آیا به کفایت دوستش می دارم؟ پ.ن:این پستی که گذاشتم یکی از اشعار عاشقانه اریش فرید هستش از کتاب سکوت اینده من است! کتابی که هر وقت چشمم بهش میفته یه خاطره خوب یادم میاد! اشعار این کتاب جوریه که شاید به نظر خیلی ها بی مزه بیاد اما من وقتی که شعرهاش رو میخونم هر بار یه حس متفاوت بهم میده! شاید اونایی که این کتاب رو خوندن حرف منو قبول داشته باشن! شاد باشید
عابران غبار و غریبی بیشتر از تو با من رفیقند
آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر
بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم
برگهای مرا در بدر کرد شب خزانی که بر من گذر کرد
![]()
| Design By : Mihantheme |



