تبليغاتX
بی گناه ولی همیشه محکوم - لحظه های تلخ

از دیشب تا حالا یه جورایی حالم بد شده.نمیخوام که انرژی منفی بدم اما دوست دارم بنویسم تا شاید اروم بشم!میخوام از یه حس تلخ بگم که تا یک سال و نیم پیش دائم باهاش درگیر بودم یه مدت بود که تنهام گذاشته بود اما دیشب سراغم اومد.نمیدونم چه جوری باید این حس رو شرح بدم فقط میتونم بگم که خیلی خیلی تلخه انگار که بین زمین و اسمون رها شدم دلم پر از غمه اما هیچ کاری نمیتونم برای خودم انجام بدم! دیگه از اون دختر خوش خنده و شاد خبری نیست انگار اون دختر خیلی وقته که مرده وجاش رو داده به یه دختر افسرده و ناراحت که با کوچکترین مسئله ای چند روز بهم میریزه...خودمم نمیدونم چی شده فقط ناراحتم نمیدونم از کی یا از چی فقط دلم شده یه کوه غم شاید خاطرات تلخ گذشته منو اینجوری کرده.دو سه ماهی میشد که با حضور یه نفر تو زندگیم حالم خیلی خوب بود با اومدنش تمام غصه هامو فراموش کرده بودم...اما دیشب با یه جرقه کوچیک دوباره لحظه های تلخ گذشته جلوی چشمام رژه میرفتن...با اینکه تمام تلاشم رو کردم که رهاشون کنم با خنده هام با بی خیال بودنم خودم رو زدم به جاده خاکی اما اونا دارن به من میفهمونن که نمیخوان بی خیال من بشن...

شاید سهم من از زندگی همین باشه...



بیست و نهم آبان 1388 |

imjava